گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

چشم ما هم به برف روشن شد

آخ جون برف ... دوشنبه از صبح هوا ابری بود و بالاخره ساعت 8 شب بارون برف گرفت . اون شب دایی و مامانی هم خونه ما بودند . با هم رفتیم حیاط ... شب که بابا از سرکار اومد برای علی از حیاط برف آورد و تو خونه آدم برفی درست کرد و پسرم به آرزوی دیرینه رسید . خدا را شکر تو یخچال هویج داشتیم و دماغ آدم برفی را که همیشه می گفت باید هویج باشه را گذاشت . در ضمنی که علی آدم برفی درست می کرد به داییش گفت دایی چقدر برفا سرده ؟ دایی گفت خوب بزارش رو بخاری تا گرم شه . علی هم بلند شد و همین کارو کرد وقتی دید آب میشه گریه کرد و گفت دایی برفا تموم شد دیگه نیست خانوم دایی با خمیر براش چشم و شال گردن درست کرد و لاستیک ماشین علی شد کلاه آدم برفی ...
18 دی 1392

خانه بازی

دوشنبه به مناسبت اربعین حسینی تعطیل رسمی بود . به علی قول دادم پسر خوبی باشه ودر کارها به من کمک کنه می برمش خانه بازی . پسرم واقعا کمکم کرد و کمتر شیطنت کرد .برا همین نماز که خوندم بردمش خانه بازی . مسابقه رالی علی بسکتبالیست می شود لگو بازی نقاشی با مداد شمعی بعدش علی را دعوت سیب زمینی سرخ شده داغ کردم که در مسیر راه می خوردیم و سرمای هوا را کم می کرد . بعدش باهم دیگه رفتیم خونه مامانم ( فکرکنم هفته ای 7 شب حداقل 6 شب خونه مامانم هستیم ) اتفاقا دایی و خاله هم بعد مدتی اومدند ، دایی حسابی سرما خورده بود . این عکس را هم علی از دایی گرفت این عکس دونفره را هم همین طور ...
3 دی 1392

شب یلدا

خاله ها و فرزندان و مامان و داداش و آبجی من همگی شب جمعه گذشته دورهم جمع شدن و چون شب یلدا یک شب قبل اربعین بود ... کلا شب یلدا را به شب جمعه تغییر دادن و همگی خونه مهدی خاله رفتن و تا پاسی از شب با هم بودن .( چون خونه مهدی طبقه سه بود و من مشکل دارم ودکتر گفته نباید از پله بالا پایین برم ما نتونستیم بریم) . در شهر ما رسم بر این هست که هر کی عروسی داره که تازه عقد کرده باید شب یلدا برای احترام کادوهایی برای عروس خانوم بگیرن و به خونه بابای عروس خانوم ببرن . از قبل گفتم ما شب جمعه خونه مهدی نرفتیم برای همین دیشب به مادر بزرگم تماس گرفتم که میایم خونشون . وقتی رسیدم دیدم که یه عالمه کادو و میوه وآجیل و... تزیین کردن . بعد متوجه شدم که ام...
3 دی 1392

آمبولانس

یه سلام گرم به همه دوستای گلم مدتیه نتونستم آپ کنم ... الانم یه عالمه عکس هست که نمی دونم اونا را باید کی بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چند روزی در ولایت ما نمایشگاه کام سیت ( همون کامپیوتر و موبایل ) بر پا بود . بابا مرتضی هم اونجا غرفه گرفته بود و این چند روز حسابی گرفتار بود . دیروز روز آخر بود و منو علی به همراه مامانی و خانوم دایی و دایی  رفتیم نمایشگاه . حسابی خوش گذشت به خصوص علی آقا که دم به دقیقه از ما پشمک می خواست . همین که به غرفه بابا رسیدیم ... علی آقا انگار مالک اونجاست ... رفت و با اقتدار روی صندلی نشست و با تبلت تبلیغاتی جلوی ویترین شروع کرد به بازی و ما هم از مانیتور می دیدیم . حالا کی می تونست اونو بیاره ... خدا را شکر خانوم...
30 آذر 1392

عزاداري در محمودآباد

امروز از سركار كه اومدم ، همسري منو خونه مامان آورد و با مامان و فاطمه و علي آقا رفتيم محمودآباد . علي در مسير راه خوابيد . هشتم محرم روستاهاي اطراف هم براي زيارت مزاري كه واقع شده در روستاي ما و هم براي برگزاري مراسم عزاداري امام حسين به روستاي ما مي آيند . اين مراسم همه ساله برگزار ميشود .   امسال با بقيه سالها فرق مي كرد . پرچمي كه متبرك به حرم مطهر حضرت ابوالفضل بود نيز در مراسم ما بود .   ...
21 آبان 1392